دقيق‌تر «روابط موضوعي» نيز توضيح داد. «موضوع» يكي از نيازهاي غريزي است كه به وسيله شخص ديگري مي‌توان به آن نياز دست يافت. همچنين اكثر روان تحليل گران معتقدند كه شروع اين رابطه اساساً ماهيت رهايي دارد و روابط موضوعي در نخستين سال‌هاي زندگي فرد شكل مي‌گيرد (پيوسته‌گر و همكاران، 1385) .
بر حسب نظريه روان تحليل‌گري، اولين موضوع عشق هر فرد مادرش است. نوزاد نمي‌تواند خود را از ديگران تشخيص دهد، او هيچ تجسمي از مادرش به عنوان يك فرد ندارد. شناسايي مادر با يك فرايند تدريجي انجام مي‌شود. تصور مي‌شود نخستين تجسم‌هاي كودك راجع به اشيايي هستند كه به او رضايت مي‌دهند و در عين حال موقتاً از نظر او غايب هستند؛ از جمله پستا‌ن‌هاي مادر يا پستانك، شخص مادر يا قسمت‌هايي از بدن خود كودك . .
درك واقعي يك شخص هنوز براي او وجود ندارد بعد كودك ياد مي‌گيرد كه ميان تاثرات خود فرق بگذارد؛ احتمالاً نخستين تميز بين اشياء «مورد اعتماد و اشياء خارجي» است. اشياء خارجي را چيز خطرناكي حس مي‌كند؛ درحالي كه از مراجع اعتماد، غذا انتظار دارد. او قسمت‌هاي مورد اعتماد مادرش را دوست دارد و تدريجاً آن را به صورت يك كل تشخيص مي‌دهد، آن وقت وحدت دهاني با مادر براي او يك هدف نهايي مي‌گردد (بلوم، ترجمه حق‌نويس ، 1363 )

از روانكاوان بعد از فرويد مي‌توان به ملاني كلاين، ساليوان واريكسون اشاره كرد كه در اين باره به نظريه‌پردازي پرداخته‌اند

ملاني كلاين هماهنگ با نظريه اساسي‌اش درباره طرز تشكيل «من» و رشد رواني- جنسي، معتقد است كه كودك خيلي زود با ديگران رابطه برقرار مي‌سازد. او مي‌گويد يكي از برداشت‌هاي اساسي ما اين فرضيه است كه نخستين تجربه‌هاي كودك درباره تغذيه و حضور مادر، موجب ايجاد يك رابطه موضوعي بين او و مادرش مي‌شود. اين رابطه نخست با «موضوع جزئي» است؛ زيرا هم تمايلات دهان- ليبيدويي و هم دهاني- تخريبي؛ به خصوص متوجه پستان‌هاي مادرند (بلوم ، ترجمه حق نويس، 1363).
نظريه اريكسون اين فرض پايه‌اي را حفظ كرده است كه كنش‌هاي متقابل اوليه بين مادر و فرزند كيفيت خاصي دارد كه براي رشد اوليه كودك لازم است؛ ولي اين نظريه‌پرداز بر پيامدهاي مراقبتي كه با مهر و محبت و رفتاري آرام و اطمينان بخش همراه باشد تاكيد بيشتري دارد تا بر عملكردهاي بيولوژيكي مانند تغذيه كودك يا آداب توالت رفتن او؛ مثلاً اريك اريكسون متذكر شد كه آنچه از لحاظ رشد در دوران شيرخوارگي مهم و حساس تلقي مي‌شود اين است كه در كودكان نسبت به فردي ديگر نوعي احساس اطمينان ايجاد مي‌شود. كودكاني كه از لحاظ پرورش تجارب رضايت بخشي داشته‌اند، اين اولين مرحله رشد را با موفقيت مي‌گذرانند. اگر غير از اين باشد، به ديگران احساس عدم اطمينان خواهند كرد (ماسن؛ ترجمه پاسايي؛ 1380)
نظريه رفتار گرايي
اصطلاح «وابستگي» در اكثر موارد از سوي ديدگاه يادگيري به كار گرفته مي‌شود. نظريه‌پردازان يادگيري نيز از روان تحليل‌گري تبعيت نموده و بر اين عقيده‌اند كه نخستين رابطه شخص از وابستگي نوزاد به مادرش به وجود مي‌آيد . طرفداران نظريه يادگيري وابستگي را شكلي از درماندگي مي‌دانند، به عقيده آن‌ها كودك وابسته نه تنها درصدد جستجوي تماس با مادرش است؛ بلكه دائماً درصدد كسب تاييد و پذيرش از جانب ديگران است و چنين ويژگي در بزرگسالي، بيمار گونه است (پيوسته‌گر و همكاران 1385)
رفتارگرايان نيز فرض را براين گذاشته‌اند كه گرسنگي، تشنگي و درد غرايزي اساسي هستند كه كودكان را به عمل وا مي‌دارند؛ ولي آن‌ها مفهوم ليبيدو را كه قابليت اندازه‌گيري نداشت نپذيرفتند و نيروگذاري رواني را كه فرويد مطرح كرده بود چون قابل مشاهده نبود قبول نكرده و به جاي آن سائق‌هاي بيولوژيكي و ساير پاسخ‌هاي قابل اندازه‌گيري را مطرح نمودند.

از نظر رفتارگرايان آنچه نيازهاي بيولوژيكي كودكي را ارضا مي‌كند (يعني سائق را كاهش مي‌دهد) «تقويت كننده اوليه» ناميده مي‌شود مثلاً غذا براي كودك گرسنه تقويت كننده اوليه محسوب مي‌شود. افراد و اشيايي كه به هنگام كاهش سائق حضور دارند از طريق تداعي با تقويت كننده اوليه «تقويت كننده ثانويه» ناميده مي‌شود (ماسن و همكاران؛ ترجمه پاسايي، 1380)

از اين نظر مادر كودك به عنوان منشاء هميشگي تامين غذا و آسايش، تقويت كننده ثانويه محسوب مي‌شود. بنابراين كودك نه فقط به هنگام گرسنگي و درد به دنبال او است؛ بلكه در مواقع بسيار ديگري نيز وابستگي عمومي خود را به او نشان مي‌دهد . در همين راستا نظريه‌پردازان يادگيري اجتماعي فرض براين دارند كه شدت وابستگي كودك به مادر بستگي دارد به اين كه مادر تا چه حد نيازهاي كودك را تامين مي‌كند؛ يعني مادر تا چه اندازه وجودش با لذت و كاهش درد و ناراحتي همراه است (ماسن و همكاران؛ ترجمه پاسايي، 1380)

ديدگاه كردار شناسي

كردار شناسان آن دسته از طبيعت گراياني بودند كه تاكيد داشتند لازم است حيوانات در محيط طبيعي خود مورد مطالعه قرار گيرند و نبايد محيط مطالعه را به آزمايشگاه محدود نمود. از جمله اين افراد مي‌توان به داروين، لورننس، تين برگن و بولبي اشاره كرد. در واقع اين افراد مي‌خواستند رفتار موجود زنده را در يك زمينه تكاملي بررسي نمايند. طبق نظر كردار شناسان هر يك از انواع حيوانات با مجموع‌اي از «الگوهاي عاملي ثابت» به دنيا مي‌آيند. الگوي عملي ثابت عبارت است از رفتاري كليشه‌اي و متوالي كه در صورت وجود محركِ محيطي مناسب كه به آن «رها كننده» مي‌گويند بروز مي‌كند. بعضي از الگوهاي عملي ثابت فقط در فاصله زماني محدودي در دوران رشد حيوان فرصت بروز دارد كه به آن، دوره حساس يا بحراني مي‌گويند. محرك‌هاي رها كننده‌اي كه قبل يا بعد از دوره بحراني ظاهر مي‌شوند، در رفتار حيوان تاثير نگذاشته و يا تاثير كمي مي‌گذارند .

« نقش پذيري » الگوي عملي ثابتي است كه كمي بعد از تولد در اردك، غاز و بعضي ديگر از انواع حيوانات ديده مي‌شود. جوجه اردك تازه از تخم درآمده، فطرتاً آماده است كه به دنبال هر شي درحال حركتي كه مي‌بيند راه بيافند يا به او نزديك شود (ماسن و همكاران؛ ترجمه پاسايي، 1380)
اين موضوع كه نوزاد انسان به هنگام تولد آمادگي بروز رفتارهايي دارد كه نه نتيجه رفتارهاي قبلي است و نه براساس كاهش سائق، توجه «جان بولبي» را به خود جلب كرد، بولبي متذكر شد كه از نوزاد انسان رفتارهايي سرمي‌زند كه باعث مي‌شود اطرافيان از او مراقبت كنند و در كنارش بمانند؛ اين رفتارها شامل گريه كردن، خنديدن و سينه‌خيز رفتن به سمت كسي مي‌شود. از نظر تكاملي اين الگوها از لحاظ انطباق پذيري ارزش دارند، زيرا همين رفتارها باعث مي‌شود كه از كودكان مراقبت لازم به عمل آيد تا زنده بمانند.
واژه دلبستگي را نخستين بار بالبي در مورد پيوند مادر- كودك به كار گرفت. بالبي مايل بود جهت پيوند مادر – كودك واژه‌اي به كار برد كه با واژه وابستگي متفاوت باشد. از نظر بولبي دلبستگي كودك به مادر تنها جهت برآورده شدن نيازهاي تغذيه‌اي نمي‌باشد

روانشناسان نيز نخست اين نظريه را پيش كشيدند كه كودك به اين دليل به مادر دلبستگي پيدا نمي‌كند كه مادر منبع تغذيه براي برآورده ساختن يكي از نيازهاي كودك است؛ اما اين نظريه پاسخ‌گوي برخي واقعيت‌ها نبود. براي مثال جوجه اردك‌ها و جوجه مرغ‌ها هر چند از بدو تولد غذايشان را خودشان تامين مي‌كنند ولي در عين حال دنبال مادر راه مي‌روند و وقت زيادي را با او صرف مي‌كنند. آرامشي كه آن‌ها از حضور مادر به دست مي‌آورند نمي‌تواند از نقش مادر در غذا دادن به آن‌ها نشأت گرفته باشد. سلسله آزمايش‌هاي معروفي كه با ميمون‌ها صورت گرفته نشانگر آن است كه در دلبستگي مادر- فرزند چيزي فراتر از نياز به غذا در كار است. در واقع تاكيدي كه روان تحليل‌گران و رفتارگراها بر اهميت فوق‌العاده مبنا بودن تغذيه به عنوان تعيين كننده رشد عاطفي و اجتماعي مي‌كردند، از طريق پژوهش‌هاي بعدي تاييد نشد كه نمونه‌اش را مي‌توان در كار «هارلو» مشاهده نمود . بالبي و اينزورث همانند ديگر نظريه‌ىپردازان روان‌تحليل‌گري معتقد بودند كه تبيين رفتارهاي بزرگسالي ريشه در دوران كودكي دارد؛ با اين تفاوت كه به نظر آن‌ها انگيزش انسان توسط «سيستم‌هاي رفتاري ذاتي» به جاي سائق‌هاي زيستي مثل ميل جنسي و گرسنگي راهنمايي مي‌شود كه سازش يافتگي و بقا در فرايند انتخاب طبيعي تسهيل مي‌شود (رمضاني و همكاران 1386).

پژوهش‌هاي هارلو

هارلو نيز از جمله كساني است كه بالبي را تحت تاثير قرار داد. بالبي پس از به اتمام رساندن رشته پزشكي با پژوهش و مطالعات هارلو آشنا شد و آن‌ها را مورد مطالعه قرار داد هارلو از كساني است كه در نظريه‌هاي مربوط به كاهش سائق زيستي شواهدي ارايه داد. هارلو و همكارانش تعدادي بچه ميمون را مورد آزمايش قرار دادند و آنان را با نمونه جديدي از رابطه مادر و فرزندي روبرو كردند: تماس بدني و احساس آرامش. در بعضي از اين مطالعات بچه ميمون‌ها در قفس كه دو نوع مادر مصنوعي در آن بود، قرار داده شدند يكي از مادران از سيم ساخته شده بود و كودك مي‌توانست از پستانكي كه به سينه مادر نصب شده شير بخورد. مادر ديگر با پوشش نرم پوشانده شده بود، ولي غذايي به كودك نمي‌داد. بچه ميمون‌ها، برخلاف پيش‌بيني نظريه‌هاي روانكاوي و رفتار گرايي بيشتر مادر پارچه‌اي را بغل مي‌كردند. فقط هنگامي به مادر سيمي اعتنا مي‌كردند كه گرسنه بودند. وقتي كه بچه ميمون از چيزي مثلاً يك حشره مي‌ترسيد به طرف مادر پارچه‌اي مي‌رفت و آن را بغل مي‌كرد، گويي به او احساس امنيت بيشتري مي‌داد. لااقل براي اين پستانداران ابتدايي، لذتي كه غذا به همراه داشت عامل اصلي دلبستگي بين مادر و فرزند نبود ( باقری ، 1388 ) .
از نظر بالبي اضطراب جدايي زماني تجربه مي‌شود كه رفتار دلبستگي فعال مي‌شود و نمي‌تواند خاتمه يابد مگر اينكه تجديد ديدار با شخص وابسته صورت گيرد.
نظریۀ روانشناسی اجتماعی
والدین پایگاه شکل گیری و تحول فرایند های روانشناختی کودک به شمار می آیند همچنان که کودک بزرگ می شود تمایل پیدا می کند که پیوند عاطفی را با والدی که نسبت به او دلبستگی دارد حفظ کند ( احدی ، نقشبندی ، 1389 ) .

سبکهای دلبستگی
بدون شک یکی از تحولات بسیار مهم در حوزه روان‌شناسی معاصر، نظریه دلبستگی بالبی است که اهمیت نقش تجارب هیجانی اولیه کودک با مراقب خود را در رشد هیجانی و شناختی فرد برجسته می‌سازد. از نظر بالبی، دلبستگی یکی از نیازهای بنیادین انسان‌ها است ( قربانی ، 1382 ) . .
جان بالبی و مری آینزورث نکات برجسته‌ای را از روان تحلیل‌گری، کردارشناسی، روان‌شناسی تحولی و روان‌شناسی شناختی در مورد پیوستگی هیجانی و نظم‌بخشی هیجانی، ترکیب کرده و در سازماندهی نظریه دلبستگی به‌کار گرفتند (میکولینسر و شاور، 2005). آنها همانند دیگر نظریه‌پردازان روان‌تحلیل‌گری معتقد بودند که تبیین رفتارهای بزرگسالی ریشه در دوران کودکی دارد، با این تفاوت که به نظر آنها انگیزش انسان توسط سیستم‌های رفتاری ذاتی، به جای سایق‌های زیستی مثل میل جنسی و گرسنگی راهنمایی می‌شود که سازش یافتگی و بقا را در فرایند انتخاب طبیعی تسهیل می‌کند (آینزورث، 1989، میکولینسر و شاور، 2005). بالبی و آینزورث علاوه بر توجه به فرایندهای ناهشیار پویشی، توجه خاصی هم بر تجارب بین فردی واقعی و پیامدهای هیجانی و شناختی این روابط- به عنوان عامل موثر بر روابط بعدی- مبذول نمودند (میکولینسر و شاور،2005).
مطابق نظریه بالبی (1982-1969)، انسان با یک سیستم روانی-زیستی به نام سیستم رفتاردلبستگی متولد می‌شود. این سیستم، ارزش انطباقی داشته و فرد را به حفظ نزدیکی و همجواری با افراد مهم زندگی یا تصاویر دلبستگی- کسانی که کودک می‌تواند در موقعیت‌های تهدیدآمیز نزدیک آنها بماند تا شانس او برای سازش یافتگی و بقا افزایش یابد- سوق می‌دهد. هدف این سیستم در کودک، دستیابی به یک احساس ایمنی و حمایت شدگی واقعی یا ادراک شده از تعامل نزدیک و صمیمی با تصویر دلبستگی است (آینزورث، 1989، هازن و شاور1994، میکولینسر و شاور، 2005). به نظر بالبی برای تامین سلامت روانی و رشد هیجانی و عاطفی مطلوب کودک، برقراری روابط صمیمی، گرم،دایمی و رضایت بخش بین او و مادرش یا کسی که بطور شایسته‌ای بتواند جانشین وی شود، ضروری است. براساس نظریه دلبستگی فعالیت سیستم دلبستگی، محدود به دوران کودکی نبوده و در تمام طول زندگی و پیوندهای عاطفی دیگری چون دوستی‌ها، ازدواج، روابط خویشاوندی و غیره‌فعال باقی می‌ماند و انسان‌ها در هیچ سنی بطور کامل از احساس اعتماد نسبت به افراد مهم زندگی آزاد نیستند (مظاهری، 1379، آینزوث، 1989، هازن شاور، 1994) .
عملکرد مطلوب سیستم دلبستگی و به تبع آن دلبستگی ایمن، متاثر از کیفیت تعامل میان کودک و تصاویر دلبستگی است که حاصل درون‌سازی انتظارات کودک از حساسیت، در دسترس بودن و پاسخگو و حامی بودن تصویر دلبستگی در مواقع لزوم می‌باشد، به این ترتیب که کودک در طول سال اول زندگی انتظاراتی را از نحوه تعامل خود با تصویر دلبستگی و اتفاقاتی که در پیرامونش رخ می‌دهد، شکل داده و به تدریج این انتظارات را در قالب یک سری بازنمایی ذهنی که بالبی به آنها الگوهای فعال درونی می‌گوید، درون‌سازی می‌کند (آینزورث، 1989، پیتروموناکو و بارت، aر2000، کولینز و فینی، 2004). به نظر بالبی این بازنمایی‌های ذهنی به دو شکل در حافظه ذخیره می‌شود، بازنمایی‌های ذهنی از پاسخ‌های تصاویر دلبستگی یا الگوهای فعال دیگران و بازنمایی‌های ذهنی از کارآمدی و ارزشمندی خود یاالگوهای فعال خود (میکولینسر و شاور، 2005)
مفهوم الگوهای فعال درونی، پایه و اساس فهم چگونگی تاثیر فرایندهای دلبستگی در روابط بزرگسالی بوده (پیترومونا و بارت، aر2000) و علت اصلی تداوم و پیوستگی بین تجارب دلبستگی اولیه با شناخت‌ها، احساسات و رفتارها در روابط بعدی است (میکولینسر و شاور، 2005) این الگوها در مراحل مختلف رشد- هشیارانه و ناهشیارانه (عمدتاً ناهشیارانه)- در سطح روابط میان فردی تعمیم یافته، نقش مهمی در شکل‌گیری شناخت‌ها، عواطف و رفتارهای ما بازی کرده و معمولاً در مقابل اصلاح و تغییر مقاومند (کولینز و فینی، 2004، کافتسیوس، 2004؛ پیتروموناکو و بارت، aر2000 و bر2000). الگوهای فعال درونی افراد را در فهم و پیش‌بینی محیط خود، بکارگیری رفتارهای انطباقی مانند حفظ همجـــــــواری و تثبیت احســـــاس روان‌شناختی ایمنی یاری می‌دهد (پیتروموناکو و بارت، aر2000) .
ارزیابی (وضعیت عجیب )اینزورث:
در خلال دهۀ 1970 مری اینزورث کارهای قبلی بالبی را توسعه بخشید او مطالعه خود را (وضعیت عجیب ) نامیده در این مطالعه کودکان بین 12 تا 18 ماهه زیرنظر قرار گرفتند واکنش آنها به وضعیتی که مدت کوتاهی تنها مانده و سپس به آغوش مادرشان باز می گشتند مورد بررسی قرار گرفت (اینزورث 1978) .
1-کودک و والد (پدر یا مادر ) در یک اتاق تنها هستند .
2-کودک به کشف اتاق بدون مشارکت والد می پردازد .
3-غریبه ای وارد اتاق می شود با والد صحبت کرده و به کودک نزدیک می شود .
4-والد به آرامی اتاق را ترک می کند .
5-والد باز می گردد و کودک را آسوده خاطر می سازد .

1- کودک و والد(پدر یا مادر) در یک اتاق تنها هستند.

2- کودک به کشف اتاق بدون مشارکت والد می‌پردازد.

3- غریبه‌ای وارد اتاق می‌شود، با والد صحبت می‌کند و به کودک نزدیک می‌شود.

4- والد به آرامی اتاق را ترک می‌کند.

5-والد باز می‌گردد و کودک را آسوده خاطر می‌سازد.

بر پایۀ این مطالعات اینزورث چنین نتیجه گیری کرد که سه سبک عمده دلبستگی وجود دارد :
1- دلبستگی مطمئن
2- دلبستگی دو سو گرا –نامطمئن
3- دلبستگی اجتنابی نامطمئن
بعداً در سال 1986 دو پژوهشگر دیگر به نامهای مین و سولومن سبک چهارمی را نیز به نام دلبستگی سازمان نیافته – نامطمئن را به سه سبک قبلی افزودند پژوهش های متعدد بعدی نتیجه گیری های اینزورث را تایید کرده و مشخص نموده اند که سبک های دلبستگی اولیه بر روی رفتارهای بعدی در زندگی تاثیر گذارند .
دلبستگی در طول زندگی : به خاطر داشتن این نکته حائز اهمیت است که سبک های دلبستگی شکل گرفته در دوران کودکی لزوما با آنچه در دلبستگی های عاطفی دوران بزرگسالی نشان داده می شوند یکسان نیستند زمان زیادی بین دوران کودکی و بزرگسالی سپری شده و تجربیات به دست آمده در این فاصلۀ زمانی نیز نقش عمده ای در سبک های دلبستگی دوران بزرگسالی ایفا می کنند آنچه به عنوان دلبستگی دوسوگرا یا اجتنابی در دوران کودکی توصیف می شود می تواند دلبستگی مطمئنی برای بزرگسالان شود و بالعکس . همچنین خلق و خوی فرد هم در دلبستگی نقش دارد . اما پژوهش هایی که در این زمینه به عمل آمده مشخص ساخته است که الگوهای شکل گرفته در دوران کودکی نقش مهمی بر روابط بعدی دارد هیزن و شیور(1987)عقاید مختلفی در باره روابط انسانی با سبک های دلبستگی متفاوتی را در بین بزرگسالان کشف کردند بزرگسالانی که سبک دلبستگی مطمئن داشتند تمایل به این عقیده داشتند که عشق عاطفی ،پایدار و با دوام است اما آنهایی که دلبستگی دوسو گرا داشتند بارها به دام عشق گرفتار شده بودند و کسانی که دلبستگی اجتنابی داشتند عشق را موقت و نایاب