تماس با مادر) و ارضاي مناسب اين نيازها به طور ايده‌آل. اين «رفتار حساس» در زمان‌هاي بي‌شماري در تعاملات زندگي روزمره رخ مي‌دهد و بسته به اينكه رفتار مراقبت كننده تا چه اندازه در رفع نيازهاي نوزاد حساس باشد، دلبستگي ايمن رشد مي‌كند. از طرف ديگر، اگر اين نيازها توسط شخص مورد دلبستگي ارضا نشوند يا اگر تنها بعضي از آن‌ها يا به طور موقتي ارضاء شوند. (براي مثال غيرقابل پيش‌بيني بودن رفتار والد بدين معني كه گاهي واكنش افراطي، نشان مي‌دهد و گاهي كودك را ناديده مي‌گيرد و طرد مي‌كند دلبستگي ناايمن بوجود مي‌آيد( رمضانی و همکاران ، 1389 ) .

نظام دلبستگي
به نظر بالبي، نظام دلبستگي يك سامانه اساسي هيجاني و رفتاري است كه به صورت زيستي شكل مي‌گيرد و براي بقاي كودك لازم است. اين نظام به محض تولد نوزاد در رابطه با اشخاص مورد دلبستگي فعال مي‌شود.
نوزاد با كودك خردسال هنگام بروز اضطراب مي‌خواهد در كنار شخص مورد دلبستگي به ويژه مادرش باشد اين احساس ممكن است هنگام جدايي از مادر، روبرو شدن با موقعيت‌هاي ناآشنا، يا اشخاص غريبه، درد جسمي يا هنگام ترس از تخيلات و كابوس‌ها روي دهد. نوزاد يا كودك خردسال انتظار دارد در كنار مادرش امنيت، حمايت و سلامتي را پيدا كند. اين جستجو براي مجاورت مي‌تواند به شكل تماس بدني با مادر نشان داده شوندو كودك هميشه در اين تعامل عضوي فعال است در مواقع لزوم براي ارضاي نيازهاي خود مجاورت و مراقبت شخص مورد دلبستگي را طلب مي‌كند ( رجبی 1389 ) .

مدل‌هاي فعال ساز دروني
يكي از مفاهيم اساسي در نظريه دلبستگي بالبي «مدل‌هاي فعال ساز دروني» است. در طي اولين سال زندگي، جز بسياري از تجربيات تعاملي و تبادلي بين مادر و نوزاد كه شامل جدايي يا بازسازي مجاورت نيز مي‌شود، نوزاد مدل‌هاي تعاملي با مادر و اطرافيان را در خود گسترش مي‌دهد كه بالبي اين مدل ها را «مدل‌هاي فعال‌ساز دروني» ناميد.
دلبستگي منجر به ساخت يك چارچوب و سازمان‌ مي‌شود و همه اطلاعات مربوط به دلبستگي در اين چارچوب قرار مي‌گيرند و از صافي عبور مي‌كنند. (وست ، شدون ، 1994 ) .
مدل هاي فعال‌ساز دروني به مشابه قوانين ذهني و متشكل از تجربياتي است كه چارچوب تعامل و درك خود را فراهم مي‌سازند . اين مدل‌ها مي‌توانند رفتار يك زوج را تعبير و تفسير و پيش‌بيني كنند و به همان اندازه طرحي براي راهنمايي شخص و براي رفتار خودش در روابط بدهد. هيجاناتي كه از تجربه‌هاي دلبستگي گذشته برانگيخته مي‌شوند از طريق الگوهاي مدل فعال‌ساز دروني رفتار، تاثير بسيار زيادي بر تجربيات دلبستگي كنوني مي‌گذارند .
تشابه مدل فعال‌ساز دروني بالبي و مفاهيم «درون‌سازي» و «برون‌سازي» مطرح شده توسط پياژه بسيار جالب است. طي رشد اوليه، مدل‌هاي فعال ساز سعي مي‌كنند خودشان را با اطلاعات جديد در مورد اشخاص موردعلاقه، محيط خود، تطابق دهند (برون‌‌سازي) وقتي چارچوب تشكيل شد، آن‌ها به اطلاعات مرتبط با دلبستگي رهنمون مي‌شوند و سعي مي‌كنند با ساختار موجود درون سازي كنند(صمدی، 1385 ) .

نظام كاوشي
به نظر مي‌رسد دلبستگي شرط لازم كنجكاوي در محيط است كه بالبي آن را نظام رفتاري مهمي در نظر گرفت. اگرچه نظام دلبستگي و كاوشي ريشه در انگيزه‌هاي متضادي دارند، اما از نوعي همبستگي دروني برخوردارند.
به نظر بالبي يك نوزاد مي‌تواند به طور كافي در محيط خود كاوش كند و بدون نگراني با اجازه مادرش از او جدا شود و در محيط به جستجو بپردازد. اگر مادر قابل دسترسي و پاسخ‌دهنده باشد كودك، مضطرب و نگران نمي‌شود. دلبستگي ايمن موجب كاوش در محيط توسط كودك مي‌شود ودر چنين وضعيتي مي‌تواند خود را به عنوان فردي موثر بيابد. از همان ابتدا با افزايش توانايي حركتي و بدني كودك، مادر بايد اتاق كودك را طوري درست كند كه او بتواند در آن به كاوش بپردازد. در عين حال مادر بايد به عنوان يك پايگاه ايمن حضور داشته باشد تا او بتواند با اطمينان از حضور او به كاوش كردن خود بپردازد ( قربانی ، 1382 ) .

دلبستگي و كاوش در سراسر چرخه زندگي
طبق نظريه دلبستگي، رابطه دو طرفه دلبستگي و كاوش، پديده‌اي است ك در نوزاد به وجود مي‌آيد و پايدار مي‌ماند. بالبي اين فرايند را مداوم و هميشگي مي‌داند. تنش بين دو قطب دلبستگي و كاوش بايد به طور ثابت درحال تعادل باشد زيرا دلبستگي و كاوش‌ همانندتر نهاد و برابر نهاد با هم مرتبط هستند.
كيفيت دلبستگي نوزاد بستگي به «حالت ذهني» يا راهكار دلبستگي اشخاص مورد دلبستگي كه از او مراقبت مي‌كنند يا با او بازي مي‌كنند، دارد. بين كيفيت دلبستگي والدين و كيفيت دلبستگي كه در نوزاد رشد مي‌كند رابطه‌اي وجود دارد ( معلمی ، 1389 ) .

دلبستگي ايمن به عنوان يك عامل محافظ
دلبستگي ايمن كه در دوره نوزادي رشد مي‌كند يك كاربرد و خاصيت محافظت كنندگي دارد. مطالعات طولي نشان داده‌اند كه دلبستگي موجب ارتقاي رفتار اجتماعي و گسترش مقاومت رواني مي‌گردد.

اينزورث و همكارانش (1974). رفتار مراقب حساس را به صورت زير مشخص نمودند:
1- مادر بايد بتواند علامت‌هي نوزادش هماهنگ شود، تأخير در هماهنگي وي ممكن است ناشي از درگيري‌هاي فكري دروني يا بيروني او با نيازهاي خودش باشد.
2 – او بايد به طور مناسبي علامت‌هاي نوزاد را تعبير كند. براي مثال او بايد معناي گريه‌هاي نوزاد را تشخيص دهد (گرسنگي، خيس كردن، درد). ممكن است علايم نوزاد به طور غلط تعبير شوند و بنابراين نيازهاي كودك ناديده گرفته شود.
3 – مادر بايد به طور مناسبي به اين علامت‌ها پاسخ دهد. براي مثال بايد به طور صحيح به بچه غذا بدهد و به وي يك نوع بازي پيشنهاد كند كه بدون آزار او موجب تعامل كودك با محيطش شود. اين بازي‌ها نبايد خيلي تحريك كننده يا خيلي كم تحريك باشد.
4 – واكنش مادر بايد راهنمايي كننده باشد، اين راهنمايي‌ها بايد طوري باشند كه موجب ناكافي زيادي در كودك نشود. مدت زماني كه نوزاد مي‌تواند منتظر رسيدن مراقب خود باشد در هفته‌هاي اول زندگي بسيار كوتاه است اما به مرور طولاني‌تر مي‌شود. اشخاص مورد دلبستگي بايد همچنين ياد بگيرند كه پاسخ مناسبي به علامت تعبير شده بدهند. آن‌ها براي هر يك از فرزندان خود بايد پي ببرند كه نياز خاص كودك براي غذا، تماس جسمي، تحريك پذيري يا خواب به مقدار كافي ارضا شده است و همچنين علامت خاص هر يك از فرزندان را براي نيازهايشان بشناسد ( اسمیت ، 2004 ) .
تجربه‌اي كه والدين با بچه اول دارند به سادگي به بچه‌هاي بعدي قابل تعميم نيست. زيرا هر كودكي خلق و خوي متفاوتي دارد و يا به شكل متفاوتي با ناملايمات مقابله مي‌كند و نيازها و آرزوهايش را به روش‌هاي متفاوتي نشان مي‌دهد ( مظاهری ، 1379 ) .
مطالعه‌اي در آلمان نشان داد كه اكثر والدين از اين مي‌ترسند كه مبادا فرزندان خود را در طي اولين سال زندگي لوس كنند آن‌ها در روياهاي وحشتناك خود «بچه لوس» يا «ديكتاتور كوچك» را تجسم مي‌كنند كه هر خواسته‌اي دارد بايد برآورده شود و از اين موضوع هراس دارند. به همين دليل اكثر والدين ضرورتاً واكنش سريع به خواسته‌هاي كودكشان نشان نمي‌دهند، اگر چه توانايي كلي براي رفتار پاسخ دهنده و حساس را در ارزيابي‌هاي باليني تعامل مادر – كودك و پدر- كودك نشان مي‌دهند. آن‌ها فرد را متقاعد مي‌كنند كه كودك بايد هر چه زودتر ياد بگيرد كه ناكامي را تجربه كند ( مک کارتی ، 1999 ) .
نقطه نظرات والدين و كارشناسان در مورد سطوح بهينه تجربه ناكامي با هم تفاوت زيادي دارد. در خلال اولين سال زندگي نوزادان به طور فزاينده‌اي قادر به برآورده ساختن نيازهاي خود مي‌شوند. البته حساسيت والدين نيز لازم است كه به كودكان بياموزند تا براي ارضاي نيازهايشان صبر كنند، بنابراين اين كودك را گاهي محروم مي‌كنند تا جايي كه بتوانند نيازهاي خود را با موقعيت تنظيم كند.
بدين منظور بايد در هر سني بطور مكرر براي كودك ارضاي نياز و آنچه را براي آن لازم است تعريف نمود. به نظر اينسورت اين همان كاري است كه مادران حساس مي‌توانند انجام دهند لذا ارتباط آن‌ها با نوزادان‌شان با نيازهاي اولين سال زندگي آن‌ها هماهنگي دارد.
حساسيت با لوس كردن يا محافظت و حمايت افراطي تفاوت دارد. زيرا در حساسيت، والدين در افزايش خود مختاري و رشد توانايي طفل در برقراري ارتباط حمايت مي‌كنند. نوزاداني كه مادران حساس دارند، درطي سال اول زندگي مي‌توانند خودشان به تنهايي در محيط كاوش نمايند و بازي كنند و در عين حال هنگام نگراني يا استرس هم مي‌توانند كنار مادرشان باشند. تعامل آن‌ها با مادرشان موجب كمتر شدن اضطراب و نگراني مي‌گردد. آن‌ها مي‌توانند از مادرشان براي مدتي كوتاه جدا شوند و به راحتي بازي كنند و در محيط به جستجو و كاوش بپردازند . اما نوزاداني كه مادران آن‌ها چندان حساس نيستند، از مادر خود تقاضاي حمايت نمي‌كنند و يا هنگام جدايي از او اضطراب، نگراني و خشم نشان نمي‌دهند و نمي‌توانند در هنگام بازي و كاوش در محيط به راحتي رفتار كنند. اين نوزادان كمتر از نوزادان مادران حساس محدويت‌هايي را كه مادر وضع كرده مي‌پذيرند ( کاوه ، 1391 ) .

پیشینه تحقیق
الف ) تحقیقات انجام گرفته در خارج
پاتریک و شیور (1992) نشان دادن که بزرگسالان ایمن نسبت به دو گروه ناايمن، خدا را بيشتر مهربان و كمتر غيرقابل دسترس، دور و كنترل كننده توصيف كردند. همچنين بزرگسالان ايمن بالاترين سطح تعهد مذهبي را داشتند در حال يكه بزرگسالان اجتنابي در مقايسه با دو گروه ديگر نسبت به مذهب بي تفاوت، و افراد دوسوگرا نسبت به خدا بي اعتقادتر بودند. بزرگسالان ايمن با ديگران احساس صميميت و نزديكي ميكنند، قادرند به ديگران اعتمادكنند و خود را دوست داشتني و باارزش بدانند، بالعكس بزرگسال دوسوگرا، رفتارها و هيجان هاي متغيري نسبت به موضوع دلبستگي دارد و بيش از حد به او وابسته است، اغلب نگران است كه ترك شود و بيش از ديگران در عشق شكست ميخورد. بزرگسال اجتنابي، نسبت به ديگران تعهد كمتري احساس ميكند و اطرافيان را غيرقابل اعتماد ميدانند اما خود را در برابر ديگران خوب مي پندارد.
گرینبرگر و مک لالین ( 1998 ) ، در مطالعه خود بر نوجوانان دریافتند که افرادی که دلبستگی ایمن دارند در رویارویی با مسائل و مشکلات از راهبردهای مقابله ای فعال استفاده می کنند .
دیویدسون و همکارانش (2003)دریافتند به کسانی که مراقبه عمیق آموزش داده شده بود ،فعالیت کرتکس پیشانی آنها فعالیت بیشتری نسبت به سایر افراد دارد .
اسمین (2004 ) ، نشان داده است که هوش معنوی لازمه سازگاری بهتر با محیط است و افراد باهوش معنوی بالاتر ،توانایی تحمل فشارها و سازگاری بیشتری داشتند
ویلگلس ورث در سال 2003و2004 بر روی 5490نفر از مردم سرتاسر جهان نشان داد که همبستگی قوی بین عملکرد هوش معنوی وسن افراد وجود دارد. این بدان معنا نیست که دستیابی به مهارت های هوش معنوی به صورت خود به خود با افزایش سن صورت می گیرد بلکه گویای این مطلب است که افراد با افزایش سن ،می توانند مهارت های هوش معنوی را انتخاب کنند وفرا بگیرند ، به عبارت دیگر با گذشت زمان وبالا رفتن سن ، افراد می توانند به سطوح بالاتری از SQ دست یابند، همچنین زنان نسبت به مردان نمره بالاتری برای هوش معنوی دارند ومسیحیان وپروتستان ها نسبت به کاتولیک ها از هوش معنوی بالاتری برخوردارند وهمین طور سفید پوستان در مقایسه با نژاد های دیگر دارای نمرات بهتری بودند(ویلگس ورث ،2004 ) .
جورج (2006) در پژوهشی تحت عنوان (استفاده علمی از هوش معنوی در محل کار) ، دریافت که مدیران با هوش معنوی می توانند یک روش متفاوت در اداره کردن افراد وهدایت آنها اتخاذ کنند. او مشخصات مهم هوش معنوی را اطمینان فردی ، تاثیر گذاری ، برقراری ارتباطات ، درک بین فردی ،اداره تغییرات وحرکت از مسیر های دشوار برشمرد . وی معتقد است که استفاده از هوش عقلانی ،منطق تجزیه وتحلیل به منظور درک وکنترل هیجانات واحساسات فردی واحساسات دیگران نیز الزامی است.
سنتوس (2006) ، در بررسی تحقیقات انجام گرفته در مورد اثرات معنویت بر سلامت فرد دریافتند که معنویت با بیماری کمتر و طول عمر بیشتر همراه است وافرادی که دارای جهت گیری معنوی هستند ، هنگام مواجهه با جراحت به درمان بهتر پاسخ می دهند و به شکل مناسب تری ، با آسیب دیدگی و نقص عضو کنار می آیند (به نقل از : ایمونز2000) و میزان افسردگی در آنها کمتر است ( مک دونالد ، 2002 ).
وارنر ( 2005 ) ، در پژوهش خود با اندازه گیری میزان توجه واجرای آزمون انعطاف شناختی نشان داد که تعمق ( انجام تمرین های تعمق برتر یا تی ام ) ، رشد ذهنی را به شکل مثبتی تحت تاثیر قرار می دهد.
کرانسون و همکاران ( 2005 ) ، نیز نشان دادند که تمرین های تی ام در یک دوره دو ساله باعث بهبود نمره هوشبهر ،توانایی یادگیری و زمان واکنش دو گروه آزمایشی شده است (به نقل از :آمرام ، 2005) .
ب ) تحقیقات انجام گرفته در ایران
بشارت ، و همکاران ( 1380 ) در تحقیقی به سبکهای دلبستگی در افراد پرداختند که معلوم شد افراد ایمن بیشتر از مکانیسم های دفاعی رشدیافته مثل والایش و شوخی و دلبسته های ناایمن بیشتر از مکانیسم های رشد نایافته و نوروتیک استفاده می کنند .
احمدی وکجباف (1387) در پژوهشی ، نگرش معنوی دانشجویان دانشگاه اصفهان و ارتباط آن با برخی ویژگی های جمعیت شناختی را مورد بررسی قرار دادند. آنها دریافتند که دانشجویان نگرش های متفاوتی نسبت به معنویت و ارتباط آن با مذهب دارند . نتایج این پژوهش نشان داده است که بین نگرش معنوی و جنسیت ارتباط معناداری وجود دارد . به عبارتی زنان نسبت به مردان از نگرش معنوی بالاتری برخوردارند. همچنین بین نگرش معنوی با سن ، نمره ،پیشرفت تحصیلی ، درآمد خانواده ، گروههای مختلف تحصیلی و وضعیت تاهل رابطه ی معنی داری بدست نیامده است .
حق شناس و همکاران (1389) در مقاله بررسي رابطه هوش معنوي و سبك هاي دلبستگي دانشجويان، یافتند که رابطه بين مؤلفه اضطرابي دلبستگي و هوش معنوي جهت منفي داشته كه نشان دهنده آن است كه هرچه ميزان هوش معنوي افزايش يابد، ميزان اضطرابي دلبستگي (نگرانی از طرد شدن) کاهش می یابد.
لطفی و سیار ( 1387 ) ، در تحقیقی به رابطه بین بهداشت روانی و هوش معنوی افراد بالای 15 سال شهرستان بهشهر پرداختن که نتایج این تحقیق نشان می دهد بین بهداشت روانی و هوش معنوی این افراد رابطه معناداری وجود دارد .
موسوی ، طالب زاده ( 1389 ) ، در تحقیقی به رابطه بین هوش معنوی و سلامت روانی دانشجویان دانشگاه شهید بهشتی پرداختند . که تعداد 140 نفر بعنوان نمونه انتخاب و داده ها توسط پرسشنامه جمع آوری و با استفاده از ضریب همبستگی مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفتند و نتایج نشان داد که بین هوش معنوی دانشجویان با سطح سلامت روان آنان رابطه معنادار و منفی وجود دارد .
معلمی ( 1389 ) در تحقیقی به بررسی رابطه ی سلامت روان ، هوش معنوی و افکار ناکارآمد در دانشجویان دانشگاه سیستان و بلوچستان پرداخته است . در این تحقیق نمونه ای شامل 370 دانشجو (108 پسر و 255 دختر) انتخاب گردید . ابزار مورد استفاده ، پرسشنامه ی سلامت عمومی گلدبرگ 4، پرسش­نامه­ی افکار ناکارآمد (DAS) و پرسش­نامه­ی خودگزارشی هوش معنوی 24 (SISRI-24) بوده است . نتایج نشادن داد که بین هوش معنوی و سلامت روان همبستگی مثبت معنی دار و بین هوش معنوی و افکار ناکارآمد و بین سلامت روان و افکار ناکارآمد نیز همبستگی منفی معنی دار وجود دارد . تحلیل رگرسیون نشان داد که هوش معنوی و نیز افکار ناکارآمد، قادر به پیش بینی قسمتی از واریانس سلامت روان می باشند .
حمید و همکاران ( 1391 ) ، در تحقیق به رابطه سلامت روان و هوش معنوی با تاب آوری دانشجویان دانشگاه کرمانشاه پرداختند . در این تحقیق نمونه ای به حجم 100 نفر انتخاب گردید که نتایج نشان داد بین سلامت روان و هوش معنوی رابطه معنادرای وجود دارد و همچنین بین دانشجویان دختر و پسر از لحاظ تاب آوری تفاوت معنی داری وجود ندارد .
خدابخشی و همکاران ( 1393 ) ، در تحقیقی به شناسایی رابطه بین هوش معنوی و سلامت روانی دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی لرستان پرداختند . در این تحقیق نمونه ای به حجم 330 نفر انتخاب شد . نتایج نشان داد که بین هوش معنوی و ابعاد سلامت روان رابطه مثبت وجود دارد و همچنین ابعاد هوش معنوی سهم عمده ای در پیش بینی سلامت روانی دارند .

فصل سوم
روش تحقیق

مقدمه
تحقیق حاضر از نوع مطالعات توصیفی – تحلیلی و مقطعی می باشد . در این فصل موارد زیر مطرح شده است در گام اول بر اساس اهداف مطرح شده در فصل اول تحقیق ، نوع روش تحقیق معلوم شده ، گام دوم تعیین جامعه آماری ، روش نمونه گیری و حجم نمونه مشخص می شود . گام سوم روش جمع آوری داده ها از طریق پرسشنامه آمده و سپس روایی و پایایی پرسشنامه مشخص می شود ، گام چهارم ، روش تجزیه و تحلیل آماری داده ها معلوم می شود .
روش تحقیق
نوع تحقیق در پژوهش حاضر ، مطالعات توصیفی – تحلیلی و مقطعی می باشد. که با توجه به مفهوم آن می توان گفت از گروه تحقیقات علمی می باشد که جهت رفع مسائل و مشکلات انسانی انجام می شود . در مطالعات مقطعی داده ها را از افراد برای تعیین شیوع یک پیامد در یک نقطه از زمان جمع آوری می کنند. شیوع پیامد می تواند بدون توجه به مواجهه و یا